
«شهر اشباح»؛ بلوغ در سرزمینِ خواب
میازاکی در «شهر اشباح» دنیایی میسازد که هم رؤیاست و هم کابوس؛ جایی که یک دختر ترسو باید نامش را پس بگیرد تا خودش را نبازد. هر موجودِ عجیبِ این جهان، آینهای از یک ترس یا آزمندیِ آ
KAAZEH

میازاکی در «شهر اشباح» دنیایی میسازد که هم رؤیاست و هم کابوس؛ جایی که یک دختر ترسو باید نامش را پس بگیرد تا خودش را نبازد. هر موجودِ عجیبِ این جهان، آینهای از یک ترس یا آزمندیِ آ

«میانستارهای» بلندپروازترین رویای نولان است: فیلمی که میکوشد فیزیکِ سیاهچاله و اشکِ یک پدر را در یک قاب کنار هم بنشاند. گاه سنگینیِ علم بر دوشِ روایت فشار میآورد، اما هر جا که

نولان در «شوالیهی تاریکی» بتمن را به بهانهای بدل میکند تا پرسشی کهن را از نو بپرسد: مرزِ میان قهرمان و هیولا کجاست؟ جوکرِ هیث لجر نه شرور، که تجسمِ آشوبی است که هیچ منطقی مهارش

بونگ جونهو در «انگل» معماری را به استعاره بدل میکند: خانهای که هرچه پایینتر میروی، تاریکتر و نمناکتر میشود، و طبقهای که هرچه بالاتر، از بوی فقر بیزارتر. فیلم با طنزی گزند

اسپیلبرگ در «فهرست شیندلر» از رنگ چشم میپوشد تا حقیقتی سیاهوسفید را بیواسطه پیش چشم بگذارد؛ و درست در همین جهانِ بیرنگ است که تنها کتِ قرمزِ کوچکِ یک دختر، وجدانِ خفتهی تماشاگ

«پدرخوانده» پیش از آنکه فیلمی دربارهی مافیا باشد، تراژدی خانوادهای است که در آن عشق و خشونت از یک ریشه میرویند. کاپولا دوربین را نه در خدمت هیجان، که در خدمت سکوتها میگذارد؛